تبلیغات
★ ’·.¸پـِرَنـسِسـِ خِـردآدے¸.·’ ★ - واس خاطر عاقا یوسف

★ ’·.¸پـِرَنـسِسـِ خِـردآدے¸.·’ ★        

                

     واس خاطر عاقا یوسف
16 اسفند 94 × 23:42    
   سلام ب دوستای گل مجازیم   

   قرض از بلقور کردنم اینه

  ک چن هفته پیش ب عاقا یوسف قول داده بودم 

 یکی از خاطراتمو بنویسم و الانم اومدم تا ب قولم عمل کنم 

  خاطره تو ادامه مطلبـه  هر کی دوس داش بره  



 

تا حالا براتون اتفاق افتاده بدترین روزتون ب بهترین خاطرتون تبدیل بشهـ؟


خب برا من اتفاق افتاده ...



این خاطره بر میگرده ب 6 سال پیش ینی من 6 سالم بود .


رفته بودیم شیراز   خونواده ی داییم اونجا بودن


  بعد خستگی بدر کردنمون کول و بار و جم کردیم رفتیم ارامگاه حافظ


وختی اونجا رو دیدیم داشتیم برمیگشتیم خونه اگه رفته باشین


 چن قدم جلو تر از در ارمگاه یه حوضه ، حوض ک نه


نمیدونم اسمش چیه ولی بالاش یه سکو بود 


 ملینا ( ابجی دوقلوم ) با پسر داییم ( دو سال ازمون بزرگتره )  رفتن بالای همون سکو


به یه چیزی همش دس میزدن منم کنجکاو شدم رفتم دس بزنم 


دو نفری عین وحشیا هلم دادم رفتم  تو اب خلاصه اهل فامیل ما رو کشیدن بالا


اون روز سرما خورده بودم حسابــــــی ، شبش رفتم در اغوش گرم مامانم یه چک انچنانی خوابوند 


در گوشم تا دیگه شیطنت نکنم از اون برش همون روز رفتیم


یه پارک پارک ن فک کنم شهر بازی بود درس یادم نیس .


چشم به یه وسیله بازی خورد کار کردنشو بلد نبودم


 رفتم داخلش یه تکون دادم ب خودم گرووووووووم


با مخ خوردم زمین من سگ جون هیچیم نشد باز مامانم منو دید خواس بزنه 


دیگه  واقعانم زد 


من بدخت هر وخ یه گندی بالا میارم مامانم انگار عینک ته استکانی میزنه 


حالا ابجیم ک کل شیراز و بهم زد کوررنگی میگیره




یادم نیس خوش گذشت یا نگذشت اصولا ب من جایی خوش نمیگذره ن ک دپرس باشم 



ماشالله امار جوون و دهه هفتادی فامیل ما زیاده تو همه ی مناسبتا اگه جمع بشیم



 بین بچه ها فقط فقط من و ابجیمم




   
ヅ مِلیـکآ ヅ ×کـامـنـت()  


نمایش نظرات 1 تا 30